المحقق السبزواري

638

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

كه با من بود ، بر وى عرض كردم و بر فوات « 1 » دولت تأسّف خوردم و التماس كردم تا به قبول آن بر من منّت نهد . گفت : خ تو را در حرج نتوانم افكند . خ از آن جمله سه هزار دينار قبول فرمود و گفت : خ باقى را در مصالح خويش صرف كن . خ پس ، رقعه‌اى نوشت و دو پاره كرد و يك پاره در زير مصلّى خود نهاد و يك پاره به من داد و گفت : خ كار ما برگشت و دولت ما منقضى شد ، و زود باشد كه اين خليفه به جوار حقّ پيوندد و فتنه‌اى عظيم قايم شود ميان دو خليفه . و عاقبت آن خليفه [ كه ] « 2 » در جانب مشرق بود غالب گردد ، و پسرى باشد نام او فضل بن سهل . او را به آن خليفه قربتى باشد و وزير او گردد . چون اين خبر به تو رسد ، نزديك او رو و اين نصف رقعه كه تو دارى به او رسان . او تو را بعد از آن به درجه‌اى بلند رساند و كار او بزرگ گردد . خ احمد بن أبى خالد گويد : خ من از پيش يحيى بن خالد از زندان بيرون آمدم با ندامت هرچه تمامتر . خود را ملامت مىكردم كه سه هزار دينار از دست بدادم به مردى كه مرا به مرگ خود تعزيت مىدهد ، و آن نصف رقعه نگاه داشتم ؛ و روزگارى بر اين برآمد و رشيد از اين جهان برفت و محمّد امين را وليعهد گردانيد ، و ميان مأمون و محمّد امين فتنه‌ها و حربها شد تا آنگاه كه محمّد امين را بكشتند و خلافت بر مأمون مقرّر گشت ، و من معطّل و بيكار بماندم و روزگار من تراجع بد مىرفت و در ما يحتاج و اسباب ثروت خللى فاحش پيدا شد ، و مأمون مرو را دار الملك ساخت و طاهر بن الحسين از جانب او امير بغداد بود . من يك شب در خانه نشسته بودم متفكّر كه وجوه اخراجات از كجا ترتيب كنم و اسباب معيشت به چه طريق سازم كه ناگاه آواز حلقهء در شنيدم و منكوحهء خود را گفتم : خ برو بنگر تا كيست كه در مىزند و در مگشا تا مرا اعلام نكنى . خ رفت و در حال بازگشت و گفت : خ روشناييها مىبينم و جمعى سرهنگان و سپاهيان . خ من بيرون رفتم و در پيش در بايستادم و پرسيدم كه ، خ كيست ؟ خ گفتند : خ سراى احمد بن أبى خالد الاحول اين است ؟ خ گفتم : خ آرى . خ گفتند : خ ما رسولان امير ابن الحسينيم . خ گفتم : خ باشد كه غلط كنند كه امير به مثال ما مردم التفات نكند . خ ايشان گفتند : خ ما به كارى آمده‌ايم كه او مسرور شود . برو و او را خبر كن . خ پنداشتند كه من غلامىام . من بازگشتم و چراغى برافروختم و

--> ( 1 ) . نيستى ، نابودى . ( 2 ) . از مر اضافه شد .